غرولندهای تکراری
" اگه دست من بود نمی ذاشتم بچه هام سختی بکشن . درد من اینه که این مرد می تونه و قدمی بر نمی داره " کسی گنجشکها را خبر کند صاحبخانه ی خسیس مُرده است و بعد سالها ته مانده های نان در ایوان خانه گسترانیده می شود . کسی گنجشکها را خبر کند . گنجشکها سالهاست نشانی این خانه را از یاد برده اند . گناه من نبود . من - زن خانه - سالهاست که در حسرت ریختن ته مانده های نان در ایوان خانه می سوزم . حال مَردم مُرده است . کسی گنجشکها را خبر کند . هنوز دنبال سوژه مي گردم . هنووووز ! با خودم مي گم در مورد چي بنويسم . به ديوار روبرو چند دقيقه اي زل مي زنم . چشمم مي افته به تقويم ديواري ! امروز چهاردهم ارديبهشت هزار و سيصد و نود و يك ! خب ! اين روز . . . مثلا چه روز خاصي مي تونه باشه . كاش يه روز خاص بود ! اگه چهارده ارديبهشت يه روز خاص بود لااقل مي شد راجع به اون خاص بودنش چيزي نوشت ! يه چيزي كه بشه مثلا سه چهار صفحه اي رو پر كرد و تحويل سردبير محترم داد !!!! سردبير كجاست ؟ ايناها ! تو جيبم ! بذار ببينم ! . . . چهارده ارديبهشت مي تونه چه روزي باشه . 1- چهارده ارديبهشت دقيقا يك ماه بعد از چهارده فروردينه ! نخند ! توضيح مي دم ! نمي دونم شما چطوري هستين اما من اينطوري هستم ! يعني همينطوري . هر سال عيد كه مي شه اونقدر همه چيز پاشيده مي شه كه حد و مرز نداره . تازه سرت خلوت شده از گرفتاري هاي هميشگي و تازه چشمات باز شده تا يه نگاه به عقب بندازي و ببيني ! به ! چه كارها كه نكردي و بايد در سال قبل مي كردي ! كلا كردن بهتر از نكردنه اما تو هميشه با آمار نكردن هات روبرو هستي و حسرت مي خوري . اما خب ! تو در آستانه ي سال جديد هستي ! سال جديد ! يعني نفس جديد و نيرويي دوچندان براي شروع به كردن نكرده ها ! برنامه ريزي براي چگونه كردن هم مهمه ! اما تو اونقدر مست تازگي هستي كه يه تصميم قاطع مي گيري ! و البته با توجه به اينكه همه چيز شلوغ پلوغ و ريخته و پاشيده س ! و مهمون بازي و اين حرف هاست تصميم مي گيري از چهارده فروردين شروع كني ! شروع كني به نوشتن مرتب ! شروع كني به تمرين ساز ! شروع كني به كتاب خوندن ! به ورزش كردن ! به ديدن فيلم هاي زبان اصلي و . . . و حالا چهارده ارديبهشته ! چهارده ارديبهشت يعني يك ماه از وعده و وعيدي كه به خودت دادي گذشته و تو هيچ غلطي نكردي ! به اين نتيجه مي رسي كه حتي تو چهارده ارديبهشت سي سال بعد هم هيچ گهي تو زندگيت نخوردي و هميني هستي كه هستي و غم نان هنوز هم دغدغه ي اصلي زندگيته ! 2- چهارده ارديبهشت اولين روز پس از روزيه كه دكتر بالاخره بعد از دوسال گرفتاري با گوش بچه بهمون گفت كه چاره تنها در عمل جراحيه ! چهارده ارديبهشت روزيه كه تو بالاخره با تموم مقاومتت در برابر تقدير تسليم مي شي و مي فهمي كه تيغ جراحي شايد بُرنده باشه اما گاه بَرَنده است ! ديگه داغون شديم ! ديگه خسته شديم از دارو دادن و هزار برابر بدتر از اون استرس كشيدن ! آنتي بيوتيك پشت آنتي بيوتيك ! دارو پشت دارو ! يك ماه ، دوماه ، شش ماه ، يكسال ، دوسال ! ديگه بريديم ! ديگه گفتيم بچه رو خلاص كنيم و تا كي كج دار و مريز بچه رو نيمه سلامت و مريض نگه داريم ! چهارده ارديبهشت اولين روز بعد از روزيه كه دكتر بهمون اولتيماتوم داد و چه روزي بود اين روز قبل از چهارده ارديبهشت ! چه خوب شد كه خيلي زود شب شد ! 3- چهارده ارديبهشت دومين روز بعد از روز معلمه ! يادمه تو يكي از همين دوازده ارديبهشت ها مادرم با دست پر از مدرسه به خونه اومد . بچه ها هريك به نسبت وضع مالي و سطح رابطه ي عاطفيشون با معلم براي مادر هدايايي آورده بودن ! دست هاش پر بود اما قلبش خالي ! در جواب سوال ما كه " چرا غمگيني ؟ " پاسخ داد : " يعني غريبه ها بايد به من تبريك بگن اما بچه هاي خودم هيچ كلامي به زبون نيارن ؟ من قبل از هر كسي معلم شما كه بودم " و راست مي گفت ! حق داشت . هرچند حتي اون ضربه هم نتونست خيلي حواسم رو جمع نگه داره و نتونست حیرت من رو از اینکه چرا باید سالروز مرگ شخصی رو به این و اون تبریک بگیم !!! اما با این اوصاف تلنگري بود كه حالت بي تفاوت روزهاي خاص "معلم" و "مادر" رو كمي متفاوت تر مي كرد و شايد همين كافي بود . تا ذهنيتم رو به زندگي اي ببرم كه در اون شريكم با ارج نهادن به اين مناسبت ها بزرگ شده بود ! 4- چهارده ارديبهشت يك هفته مانده به سالروز ازدواج من . شايد اگر حوصله اي بود و رمقي بايسته بود كه به نحو احسن در مورد انجام يه كار فوق العاده فكري مي كرديم اما نه ديگه جوني باقي مونده و نه حوصله اي ! داريم غرق مي شيم شايد در زردابي كه پدر و مادرهامون درش غرق شدن ! شايد همين مناسبت ها دست آويزهايي باشن كه ما رو از فرو رفتن حفظ مي كنن ! پس هرچند از حالا نه اما صبر مي كنيم كه برسه اونروز و باز با تمام ناتواني سعي مي كنيم روز خوبي بسازيم براي همديگه ! ديگه فكرم به جايي نمي رسه . چهارده ارديبهشت هيچ چيز مهم ديگه اي براي من نداره ! هنوز زل زده م به ديوار و فكر مي كنم !هنوز دنبال سوژه مي گردم ! هنووووووووز ! آهان ! چهارده ارديبهشت . . . . بذار ببينم ! آره درسته ! چهارده ارديبهشت . . . سالروز تولد منه ! ولش كن ! اين كه اصلا مهم نيست . ديگه در مورد چي بنويسم ؟ بذار فكر كنم . . . اينكه نمي نويسيم علتش اين نيست كه معاذالله نمي خوهيم بنويسيم و يا استغفرالله ديگر با نگارش حال نمي كنيم و يا زبانمان الكن ! نمي توانيم بنگاريم . . . بل مسئله شيء ! ديگري است ! " از چه نوشتن " مسئله اين است . غريبه نيستيد و البته آشنا نيز ! سوبجكت در مغزمان فراوان است اما آنچه لايق پروردن باشد فراچنگ نياورده ايم . يعني آورده ايم ها ! اما با خويش گفتيم فعلا به آن رو ندهيم بهتر است . هر شيء در جاي خويش برازنده تر و البت در زمان خويش نيز ! "مهدي" نامي بود اگر خطا نكرده باشم ! غريبه اي بود كه آشنا شد ! و البته دوستي را پايه ننهاديم به مناسبت خُلق تنگي كه داشت ! علي اي حال روزي عرض كرد : " يا فلاني ! سوجه ! اينگونه نيست كه وقتي طولاني به ديوار خالي روبرو خيره شوي و به ذهنت خطور كند . بل جرقه اي ممكن است باشد كه در هنگامه ي شلوغ ترين مومنت كاري ات اتفاق مي افتد ! " حق با او بود اما چون دل خوشي از او نداريم گور ابوي اش ! حال ما مانده ايم كه آمديم و اين اخگر تا سنه ي ديگر هم به وهم ما راه نيافت آنوقت چه كنيم با اين وبلوگ ؟ اگر نه ما متولي آن هستيم پس كه هست ؟ و اگر هستيم پس چرا درِ سراي بسته است و خاك بر تاركش نشسته ؟ و به قول خواجه رفته نيست و آب زده ؟ به خود عرض فرموديم : " اينگونه نمي شود . اخگر و مخگر و جرقه به كار ما نمي آيد ؛ بهتر است به همان طريق مالوف و عادت معروف خويش التجا جوئيم كه ما را همان اولي تر ! " پس رفتيم تا دنج عزلتي بجوئيم البته مقابل ديواري خالي تا سوبجكت مورد نظر به ذهن مباركمان دخول كند !! اما از آنجا كه از اوان كودكي بخت با ما سر قايم باشك داشت به جهت همين ديوار خالي معطل شديم ! عرض مي كنيم ! در بنده منزلي كه هم اكنون مسكن و ماواي ماست و في الاصطلاح چهارديواري خوانندش چهار ديوار موجود است ! بر هر يك شيئي نهاده . يك ديوار به ال سي دي (البت ما ال اي دي اش را داريم ) اشغال است و آن ديگر به پانل كولر اسپيليت ! جانب يمين را ساعت ديواري آلوده و يسار را تابلو فرشي از استاد فرشچيان ! پالوده ! اينكه عرض كرديم فرشچيان مقصودي داشتيم . يعني از زماني كه سر و تهمان را افتراق نهاديم اين كواسچن ! ( همان سوال را مي فرمائيم ) فرامغزمان تشكيل شد كه چرا اين استاد فرشچيان استاد نقاشي است و نه فرش ! القصه ! كاشف به عمل آمد كه ديوار خالي را در سراي محقر خود نخواهيم يافت . البت از شما نهان نماند به خلا هم رجوع فرموديم كه از قضا مكان بدي نيست براي خطور سوجه ! هم ساكت است و هم ساكن است و هم مسكون ! اما از بد روزگار در آنجا نيز ديوار خالي نيافتيم ! يك سو سيفون نهاده بودند و ديگر سو سينك آبشخور يا همان روشويي ! جانب ديگر را رول قاب دستمال مزين نموده بود و آن ديگري را شلنگ آب و نگفتيم آفتابه تا گمان نبريد مدرنيته در گروه بلادي ما نيست !! القصه ؛ هر چه گشتيم ديوار خالي نيافتيم و اخگر نيز به خيالاتمان راه نيافت كه نيافت . نشستيم و پنداشتيم حال چه كنيم ! آمديم و حالاحالاها خبري نشد . يخه ي كه را بگيريم و از كدام دكان سوجه فروشي سوجه به كف آوريم . گفتيم اينگونه نمي شود . بايد همان ديوار خالي را پي بگيريم . اما دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر . كه از ديوار پر ملولم و خالي ام آرزوست ! گشتيم نبود و اسلاف گفته بودند نگرد نيست ! پس عزم را جزم كرديم و مقصود براي ما اهم مهمات بود ! گفتيم خود آستين قبا بالا مي زنيم و براي خاطر فكر مغشوش خود هم شده ديواري مي سازيم خالي ! جايش حائز اهميت نبود . در اندروني در ان بيروني ! چه اهميت داشت . تنها ديواري مي بود بايد ! كه به آن خيره شويم و سوبجكت بزند همينجا مابين پيشاني و فرق سر ما تا قلم پر به دست گيريم و بنگاريمش ! القصه رجوع كرديم به اوستاد بنايي ! مقوله بر او گشاديم و مقاله كرديم بي قيل و قال ! سر بر جبين فكرت فرو برد و پس از سالي بر آورد ! برآوُرد كرده . يعني خود ما فرمان داديم محاسبه كند كه چه ميزان از خزانه ي همايوني بايد صرف اين ديواره ي چين شود . عرض كرد : " يا شيخ !كمينه ميزاني كه تو را كفايت كند و مقصودت را برآورَد يك زرع در يك و نيم زرع خواهد بود كه اگر با كمينه بلوك و اقل ساروج محاسبه نمايي و پاره اي گچ بر پيكرش بمالاني كه صفحه اي سپيد را مقابل چشمانت نقش زند في المجموع به احتساب حق العمل عمله و اوستاد مي كند به عبارتي دويست هزار چوغ ! " و پرسيديم : "اين چوغ واحد پول كدام بلد باشد ؟" عرض كرد : " همين مملكت فخيمه ي خودمان . " يعني ديواري سپيد بنا نهيم از براي تفكر و آنگاه دويست هزارتومان وجه نقد رايج مملكت فخيمه از انبان تنبان مبارك اخراج كنيم ؟ آن هم با اين حقوق پانصد هزارتومانيِ از تيغ آفتاب الي خودفروشي مهتاب ! كار كردن ! فرموديم اصلا گور ابوي وبلوگ و نگارندگي ! مي خواهيم سر بر تن نامبارك صفحه ي مان نباشد اگر از بهر آن ديناري اسراف نمائيم كه ما خود به پول ايكس باكسي كه وليعهدمان مدتي است خواستگارش شده محتاجيم و چراغي كه به خانه رواست به وبلوگ حرام است . القصه ما مانده ايم و وبلوگ بي پست و بي سوبجكت ! حال از رفيقان و ياران قديم و نديم مستدعي هستيم چنانچه بارقه ي موضوعي به مخيله ي مباركشان خاطر شد و اگر در بازار كساد موضوع اندكي ته انبانشان باقي بود اين حقير فقير را نيز از ياد نبرند . و من الله توفيق ! آرش ميرزا امين زاده يوم هفتم ماه نيسان سنه ي يكهزار و سيصد و نود و يك شمسي !
| Design By : Mihantheme |


