تبليغاتX
وبلاگ اختصاصی آرش امین زاده
نگاه کن که چه تلخ است قصه ی بودن

زوال یادت نیست ؟

در آن شکنجه ی خونین بامداد هبوط

که دشنه های تولد

سپید پیکر ما را به تیغ آغشتند

ببین !

ولادت ما اولین جراحت ماست .

 

تو هیچگاه ندانستی از چه غمگینی

و هیچگاه غراب غروب غربت تلخ

به برگ ریز عزایش نخواهدت لرزاند .

تو هیچگاه نمی فهمی از چه غمگینی.

 

منم که مرثیه ی زخم باز می گویم.

حدیث ماندگی جانگداز می گویم .

تحمل عبث بار زیستن بر دوش

حدیث دوش و تحمل به راز می گویم .

 

تو ای شکوه غرور

نشسته بر کجاوه ی کام جهان عیش و سرور

به شادکامی شبهای غفلت ابدیت

ترانه ای بسرای.

غبارهای طلایی به روی زخم تو اند .

+ نوشته شده توسط آرش امین زاده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 12:47 |
ظریفی گفت : شهوت مثل ادویه ی وجوده و خداوند هنگام ساختن انسان و درست قبل از اونکه اونو تو فر بذاره بهش اضافه می کنه .

ظریفتری گفت : پس معلومه که وقتی خدا مردها رو درست می کرد هنگام پاشیدن ادویه ناگهان در ادویه دان باز شد و . . .

+ نوشته شده توسط آرش امین زاده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 12:7 |
زنده باد عشق
برای اولین بوسه و آخرین خنجر
کامیاب باد عشق
برای آغازین شعر و واپسین شتم
سربلند باد عشق
برای دیدار ابتدا و انکار انتها
خجسته باد عشق
برای نسیم بام و رگبار شام 
پایدار باد عشق
برای بدایت اغماض و نهایت اعراض 
کلام طلوع و سکوت غروب 
دیرنده باد عشق
برای نجوای فتح و غوغای ختم
صعود بر بال ایمان و فرود بر لجه ی تردید . . .

. . .
بیش باد و کم مباد !


آنگاه که خنیاگر داریه از کف می نهد
و رویه ی زیرین به زبر می گراید
بزم پایان می گیرد و رزم آغاز می شود .


به راستی کدام ابلیس پلشت ، به تلبیس ، عشق را در سفره ی آدمی نهاد ؟

 

+ نوشته شده توسط آرش امین زاده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:12 |
مرد خودش را تمیز کرد و در رختخواب آرام گرفت . با خودش فکر کرد نکند که بشود ؟ بعد با امیدواری با خود گفت : " نه ! از هر پنجاه میلیون غواص تنها یکی شانس یافتن مروارید را دارد . مسیر طولانی است و ماموریت خطرناک. " مرد با آرامش خوابید .

پدرش هم شبی همین را گفته بود . . .

+ نوشته شده توسط آرش امین زاده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 10:8 |
غزلی که مشاهده می کنید از سال ۱۳۷۸ شروع شد . در طول این ده سال هر سال چیزهایی به اون اضافه کردم اما حقیقتا نمی تونستم تمومش کنم . نه اینکه کار فوق العاده ای باشه اما پیش نیومد . تا اینکه در تاریخ ۲۳/۵/۸۸ یه دفعه خودش خودشو تموم کرد !!!!!

طرز سلوک او کَمَکی عاشقانه بود

زلفش غریبه با گذر دست و شانه بود

لبهای سرخ او در باغ بهشت بود

تنها کلید آن دو سه بیتی ترانه بود

آسان نبود سرقت یک گوشه چشم از او

که از مژه لشکری جلوی درب خانه بود . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرش امین زاده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 17:41 |


Powered By
BLOGFA.COM