زوال یادت نیست ؟
در آن شکنجه ی خونین بامداد هبوط
که دشنه های تولد
سپید پیکر ما را به تیغ آغشتند
ببین !
ولادت ما اولین جراحت ماست .
تو هیچگاه ندانستی از چه غمگینی
و هیچگاه غراب غروب غربت تلخ
به برگ ریز عزایش نخواهدت لرزاند .
تو هیچگاه نمی فهمی از چه غمگینی.
منم که مرثیه ی زخم باز می گویم.
حدیث ماندگی جانگداز می گویم .
تحمل عبث بار زیستن بر دوش
حدیث دوش و تحمل به راز می گویم .
تو ای شکوه غرور
نشسته بر کجاوه ی کام جهان عیش و سرور
به شادکامی شبهای غفلت ابدیت
ترانه ای بسرای.
غبارهای طلایی به روی زخم تو اند .
